تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

دلنوشته های من

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

الياس مي گويد

سلام به همه دوستان عزيز اميدوارم حالتون خوب باشه براي اين دفعه يكي ازخاطرات ماه رمضان پارسالو گذاشتم اميدوارم خوشتون بياد

دمدماي افطار بودوما ممهمان داشتيم فاميل هاي مادر بودند هركس به كاري مشغول بود مادربزرگم وضو مي گرفت بابا ودايي در مورد خانه وملك صحبت ميكردند پسر داييم عسل دختر چهار ساله اش كه بهانه مرا مي گرفت ارام مي كردو ما هم در اشپزخانه مشغول بوديم من والناز دختر داييم هم بدون سحري روزه گرفته بوديمو بين روده بزرگه وكوچيكيمان دعوا بود گاهي هم معده وارد مي شدو غرغري مي كردو دوباره خاموش مي شد سفره اماده شدو همه نشستيم وعسل هم مثل هميشه بين منو الناز نشست عسل دختري فوق العاده عشوه اي نازباهوش ومهربان است كه من هم خيلي دوستش دارم عقربه هاي ساعت از جايشان تكان نمي خوردندومن والناز كم كم رو به موت ميشديم انتظار تمام شدو بانگ الله واكبر فضا را پر كرد عسل بشقابش را به من داد كه مادر بزرگم گفت:"ننه خوب نيست صبركنين اذون تموم شد"ما هم به احترام مادر بزرگ صبر كرديم بعد از اذان مادر بزرگم گفت:"اوا ننه اينجور كه نيميشدوخيزين نمازادونو بكنين و بعد بيشينين"من والناز نگاهي سر شار از حسرت به هم انداختيم ولي مادرم با او صحبت كرد تا كوتاه امدو اجازه داد ما اول افطار كنيم اگر ان موقع مي رفتيم همانجا روبه قبله تمام ميكرديم بعد از افطار نوبت به سريال هاي جذاب اين ماه ميرسيد همه منتظر شروع شدن يك وجب خاك بوديم كه دوباره مادر بزرگم گفت:"چه معني داره دختر بعد از غذا بشينه وخيزين ظرفارو بشورين دخترام دختراي قديم" مادر بزرگ است ونميشود حرفي زد من والناز به سوي اشپز خانه رفتيم وظرفهايي را كه به اندازه يك پادگان شده بود را با سرعت نور شستيم بعد از ان هم با سلام وصلوات وعجز ولابه به درگاه پروردگار دعا كرديم مادر بزرگم ديگركاري نداشته باشد تاباخيال راحت سر از قضييه رز گل من دراوريم واغما را ببينيماما هر لحظه كه تصوير الياس به روي تلويزيون مي امد مادر بزرگم لعنت خدارابه جاي شيطان به الياس مي فرستادبالاي منبر رفته بودو پاين نمي امد كلا چيزي از فيلم نفهميديم اغما هم تمام شد والياس بيچاره از جانب مادر بزرگ من فراوان بدوبيراه شنيد بعد از اغما متوجه تغيير حالت چهره عسل شده بودم از الياس ترسيده بود برايش توضيح دادم كه فيلم است ونميخواهد بترسد به اتاقم رفتم ووساليم را براي مدرسه اماده كردم طرف هاي ساعت دوازده بود كه به دستور مادر بزرگ همه خوابيدند نصفه هاي شب با صداي گريه ي عسل كه روي تخت من خوابيده بود بيدار شدم وگفتم:خاله جان چته؟

-خاله تقصير من نبودالناز هم بيدار شدو گفت: چي تقصير تو نبود نكنه دوباره جاتو خيس كردي؟

-نه خاله الياس گفت با تعجب گفتم:چي؟الياس گفت؟

-اره الياس به من گفت الناز هم براي اينكه عسل گريه نكند شروع به دست زدن كردو گفت:الياس به اين گفت چي گفت؟ در گوش اين گفت چي گفت؟...

-اي بابا تو هم بزار ببينم چشه عسل خاله چي شده؟عسل يك دسته برگه از زيرتخت دراوردوبه من نشون داد چراغ خواب را روشن كردم وچيزي راكه ديدم مثل اوار روي سرم خراب شد تمام برگه هاي تحقيق من كه دو ماه براي انها زحمت كشيده بودم وتقريبا سي صفحه ميشد وبرگه هاي امتحان بچه هاي كلاس كه بايد صحيح مي كردم با جوهر خودنويس داغوون شده بود به عسل نگاه كردم با لحني يكم خشن گفتم: الياس گفت به تو برو نقاشي بكش رو برگه هاي خالت؟من ميكشم اون الياسو

-عسل پريد بغلموگريه كنان گفت: نه خاله گناه داره الناز گفت:اخه اين چه حرفيه جلو بچه ميزني ميترسه نه خاله جان نترس اين خودشم دلش نمياد الياسو بكشه. وبا نگاهي خاص منو نگاه كرد منم گفتم:حالا كه رفتم جيگرشو زدم سر سيخ اووردم حاليت ميشه مي كشمش يانه.

-زحمت ميكشي قربونه دستت

-اها پس چشاي توروهم كه دنبال جيگر پسر مردم هست رو در ميارم. عسل بغض كرده بودو با ناراحتي مارا نگاه ميكردجدي جدي فكر كرده بود كه الان ميرم وبا چاقوي اشپزخانه چشم هاي النازو در ميارم بعد هم ميرم الياسومي كشم شروع به گريه كرد ومن الناز پدرمان در امد تا عسل را ساكت كرديم كه بقييه بيدار نشونود بعد نگاهي به برگه ها كردم واشك در چشمانم جمع شد الناز عسل رو بوس كردو گفت:خاله شيوارو بيشتر دوست داري يا الياسو؟يكم مكث كردو گفت:نه من اونو كه ميگه رز منو دوست دارم!منو الناز خنديديم ان هاخوابيدن ومن تا صبح به برگه ها وابروريزي فردا تو مدرسه و الياس فكر ميكردم كه چه قدر روي عسل تاثير گذاشته بود هنوز هم از الياس ميترسدو وقتي كار بدي انجام ميدهد مي گويد الياس گفت .بله اينم از تاثير منفي سريالهاي ماه رمضان واينكه ما فهميديم بچه اي كه دو وجبو چهار انگشت قدشه نبايد اين سريالها را ببيند.


17:41 | شیوا |

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

کابوس

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه اول از همه تشکر میکنم از کسایی که به من سرزدن امروز یکی دیگه از نوشته هامو به اسم کابوس میزارم امیدوارم خوشتون بیاد .

پيرزن زير كرسي چرت ميزدو پيرمرد روي تشك كنار اتاق خوابش برده بودگاهي تكان ميخوردو صداي حركتش چرت پيرزن را برهم ميزدتقريبا شش ماهي از اخرين ديدارانها با احمدپسرشان گذشته بوداحمد درگير زندگيش بودو نميتوانست به انها سربزند پيرمرد ارام چشمهايش را باز كردو ميان تشك نشست بيماري چيزي از اوباقي نگذاشته بود نگاهي به دستها وپاهاي خود كرد چشمانش خيس شدياد روزهايي افتاد كه وقتي در كوچه راه مي رفت همه خودرا جمع جور مي كردند وقتي با ان ابروهاي پرپشت وبه هم پيوسته اخم ميكرد احمد گريه اش مي گرفت به خانه نگاه كرد ان هم پير شده بود روزگاري هر شب در اين خانه مهماني بود اهي كشيد هرگز فكر نميكرد زني را كه در تمام عمر هيچوقت با او مهرباني نكردوهميشه با فرياد صدايش ميزد يا وقتي مست بود كتكش ميزد حالا اينگونه محتاجش شود به ارامي پيرزن را صدا كرد.پيرزن غرغركنان تكاني به خود دادعينكش را به چشم زدو با نگاهي نفرت انگيز پيرمرد را نگاه كرد"ها چته چه مرگته ديگه چي ميخواي تا ادم مياد چشمش گرم شه صداش ميكني؟"

-فاطمه جان فاطمه خانوم حلالم كن ديگه صدات نميكنم خيلي گشنمه يه ذره نون...

-كوفت بخوري نميدم بهت بگير بخواب.

-فاطمه من ناتوانم...

-اره ناتواني بيبي خان ننمو يادت هست اونم ناتوان بود يادته پيرزن بيچاره وقتي از پا افتاده بوداوردمش اينجا يادته سر اينكه من خونه نبودم خودشو كثيف كرده بود چه كتكي بهش زدي؟ ننه من ناتوان نبود؟اگه الان اينجوري افتادي نفريناي منه دستايي كه داري پس ميدي

-فاطمه حلالم كن

-چيتو حلال كنم پونزده سالم بود منواوردي تو اين خراب شده مثل كلفت واست كار كردم مهمونيايي كه ميدادي يادت هست؟ با دوستات تاصبح مي خورديدو ميكشيديد خونه نبود غمار خونه بود خانوم بازياتو حلال كنم؟ هر وقت خونه نبودي خبراشو واسم مي اوردن تو محل ابرو نداشتيم چه قدرسر مردمو كلاه گذاشتي ؟چه قدر مال حروم خوردي؟خدا فقط از سر تقصيراتت بگذره.

فاطمه شروع به گريه كرد به طرف اشپزخانه رفت چشمان پيرمرد دوباره خيس شد فاطمه راست مي گفت او شوهرو پدر خوبي نبود اصلا ادم خوبي نبود ولي چرا؟اين چرايي بود كه جوابي برايش نداشت خيلي وقت بود كه براي رهايي از اين چرا به مرگ فكر ميكردگاهي بايد به پيشواز مرگ رفت.

-بيا بگير جعبه قرصاتم كنارشه وقتي خوردي مي خوابي صداتم در نمياد .

پيرمرد غذا را خورد نگاهي به جعبه قرصها كرد پتو را روي سرش كشيد وبه كابوس زندگي خودش فكر كرد كاش تمام ميشد.

صبح است صداي فرياد فاطمه از خانه به گوش ميرسد همسايه ها جمع شده اند پيرمرد ارام خوابيده گويي از دست كابوسي راحت شده باشد جعبع قرصها كنار تشك افتاده خالي است .


10:2 | شیوا |

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

ان سوی دیوار

سلام به همه دوستان خوبم برای اولین پست وبلاگ یکی از نوشته های کوتاهمو میزارم امیدوارم بخونیدو خوشتون بیاد

 ان سوي ديوار

نواي زيباي ويلن از ان سوي ديوار شنيده ميشد باد بي رحم زمستان شروع به وزيدن كرده بود مي چرخيدو فرياد ميزد اسمان شب ابري وگرفته بودشايد مي خواست بباردخبري از چشمكهاي ستاره ها ودلبري انها براي ماه نبود
پسرك اب بيني خود را با پشت دست پاك كرد سرفه هاي سخت اب خوني بالااورد بدنش داغ بود برسكوي خانه نشست بوي خوش غذاي گرم از ان سوي ديوار به مشامش خورددر ان سو مهمانها نشسته بودند كلفتها ميز شام را اماده مي كردند انواع غذاها ونوشيدنيها بر ميز چيده شد كيك سه طبقه بزرگي وسط ميز خودنمايي مي كرد پسر بچه اي فربه با ناز وعشوه هاي دخترانه از اطاق بيرون امد تولد او بود
ان سوي ديوار پسرك پاهايش را در سينه جمع كردبه ديوار تكيه داد شايد اگر اين ديوار لعنتي نبود او هم ميان مهمانها مي نشست به بلنديه ديوار فكر ميكند كاش ديوارها انقدر بلند نبودند سرفه ها دوباره شروع شد كسي سرفه هاي او را نميشنود اين صداي ويلن است كه به گوش مي رسد پولهاي كهنه را در دست فشرد ادامسها را شمرد چند تايي را بيشتر نفروخته بود در دستانش دميدشلواره مندرس وپاره اوساقهاي لختش را نمي پوشاند باد بر بدنش تازيانه ميزد ولي به دردناكيه تازيانه هاي نگاه مردم وقتي براي خريد ادامس به انها التماس مي كرد نبود ان سوي ديوارمهمانها دست ميزدندوميرقصيدند همه منتظر خاموش شدن شمعها بودن پسر فربه شمعها را فوت كرد با خاموش شدن شمع ها شمع چشمان پسرك ان سوي ديوار هم خاموش شد همه دست زدندبغض اسمان تركيد گريست باد بر بدن بي جان پسر  خورد پولهاي كهنه خيس شدند ان سو همه شام مي خوردندوشاد بودند نواي زيباي ويلن از ان سوي ديوار شنيده مي شد.

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره


9:50 | شیوا |